تبليغاتX
جوک و عاشقانه

لطفا پيام بگذار

هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏ آن وقت
من اشتباه می كنم و او
دلم با اشتباه های
حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را
بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو زنگ می زد
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی !؟

 

 
یادش به خیر آن روزها
مكالمه با خورشید
های ذهن كوچك من را دفترچه
سرشار خاطره می كرد.
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد.

 
با من تماس بگیر ، خدایا
هزار بار حتی
وقتی كه نیستم لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار


مطلبی که خوندید یکی از بچه ها برام ایمیل کرده بود که دیدم زیباست   حیفه که خودم تنها بخونمش

+ به تحریر در آمده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 20:41  توسط علی ح ک  | 

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز

 است .

تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود

و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ،

زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود

با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود

تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد .

پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند

و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی .

راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته .

من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه .

فردا میبینمت .

امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه .

وای چه قدر اینجا گرمه

+ به تحریر در آمده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 19:21  توسط علی ح ک  | 

 

 

راه و رسم عاشقی


ادامه مطلب
+ به تحریر در آمده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:0  توسط علی ح ک  | 

 

بحران بی شوهری(۲)


ادامه مطلب
+ به تحریر در آمده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:12  توسط علی ح ک  | 

 

 

 

بحران بی شوهری(۱)


ادامه مطلب
+ به تحریر در آمده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 11:40  توسط علی ح ک  | 

بقیه عکسها تو ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ به تحریر در آمده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:0  توسط علی ح ک  | 

بابا دوست دخترم حامله ست.....


پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.


با عشق،
پسرت، John

+ به تحریر در آمده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 9:3  توسط علی ح ک  | 

لطف خدا.....


در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي مي‌كرد كه سالها بچه‌دار نمي‌شد. او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد!
روز اول يك شيريني فروش ايتاليائي وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود.

 روز دوم يك گل فروش هلندي به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل> فروش دم در بود.

 روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌اي روبرو شد؟ فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد.> .> .> .> .> .>  چهل تا ايراني، همه سوار بر آخرين مدل ماشين، دم در سلماني صف كشيده بودند و غر مي‌زدند كه پس اين مردك چرا!!! مغازه‌اش را باز نمي‌كند

+ به تحریر در آمده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 16:0  توسط علی ح ک  | 

سلام به تمام دوستان اهل مزاح

من هم خواستم یه کم مزاح کنم

 

+ به تحریر در آمده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:21  توسط علی ح ک  |