|
|
|
|||
هر روز
یادش به خیر آن روزها مكالمه با خورشید های ذهن كوچك من را دفترچه سرشار خاطره می كرد. امروز پاره است آن سیم ها كه دلم را تا آسمان مخابره می كرد.
مطلبی که خوندید یکی از بچه ها برام ایمیل کرده بود که دیدم زیباست حیفه که خودم تنها بخونمش |
||||
|
+
به تحریر در آمده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 20:41 توسط علی ح ک
|
|
||||
|
|
|
|
|
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد: گیرنده : همسر عزیزم موضوع : من رسیدم میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه |
||
|
+
به تحریر در آمده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 19:21 توسط علی ح ک
|
|
||
|
|
|
|
|
+
به تحریر در آمده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:0 توسط علی ح ک
|
|
||
|
|
|
|
|
+
به تحریر در آمده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:12 توسط علی ح ک
|
|
||
|
|
|
|
|
+
به تحریر در آمده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 11:40 توسط علی ح ک
|
|
||
|
|
|
|
|
+
به تحریر در آمده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:0 توسط علی ح ک
|
|
||
|
|
|
|
|
بابا دوست دخترم حامله ست.....
پدر عزيزم،
|
||
|
+
به تحریر در آمده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 9:3 توسط علی ح ک
|
|
||
|
|
|
|
|
لطف خدا.....
روز دوم يك گل فروش هلندي به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل> فروش دم در بود. روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند، با چه منظرهاي روبرو شد؟ فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد.> .> .> .> .> .> چهل تا ايراني، همه سوار بر آخرين مدل ماشين، دم در سلماني صف كشيده بودند و غر ميزدند كه پس اين مردك چرا!!! مغازهاش را باز نميكند |
||
|
+
به تحریر در آمده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 16:0 توسط علی ح ک
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به تمام دوستان اهل مزاح من هم خواستم یه کم مزاح کنم
|
||
|
+
به تحریر در آمده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:21 توسط علی ح ک
|
|
||